هيچ خبري نيست
كلاغ ها برف ها را مي كاوند. چه قدر خوشحالند. خوش به حالشان!چه قدر با اعتماد به نفس پاهايشان را روي برف ها مي كوبند. چه قدر غرق در برفند. سرشان فقط به خودشان و برف ها گرم است.به عبور من اعتنايي نمي كنند.اصلاً نيم نگاهي هم به من نمي اندازند.
بال هاي خاكستري و سياه... برف هاي سفيد...
كلاغي مي پردو چند قدم آن طرف تر مي نشيند. هيچ خبري با من نيست كه كلاغ ها با خود به شهر ببرند...
هيچ ابر ولگردي در آسمان نيست.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی ۱۳۸۹ ساعت 2:13 توسط آشنا
|