حرف های آشنا

هرگز نمي پرسم

ما هردو مي دانيم

چشم و زبان پنهان و پيدا راز گويانند

وآن ها كه دل با يكدگر دارند

حرف ضمير دوست را نا گفته مي دانند

ننوشته مي خوانند!

فريدون مشيري

خيال

پروانه هاي رنگارنگ خيالم را

در باغ خرم وجودت پرواز مي دهم

عطر تنت به چه تندي است كه مدهوش مي شوند ؟

ومن مي مانم و يك دشت حيراني

باغ وجودت را با كدام نهر سيراب مي كني

كه وقتي تو نيستي

خون در انگشتان شعرم خشك مي شود

وباغ اديشه ام

از پرواز پروانه ها تهي مي شود

ومن مي مانم و يك دشت تنهايي

مرداد 72