سهم من
سهم من از دنیا
صدای گریه شنیدن است
هر وقت فکر می کنم
می توانم به یک نغمه ی شاد بیاویزم
طناب خیالم پاره می شود
نغمه فرو می ریزد
لبخند می شکند
و گریه می خواند
مثل همین امروز
مثل همین دیروز
مثل همین فردا
8/4 / ۸۸
۸۸
سهم من
سهم من از دنیا
صدای گریه شنیدن است
هر وقت فکر می کنم
می توانم به یک نغمه ی شاد بیاویزم
طناب خیالم پاره می شود
نغمه فرو می ریزد
لبخند می شکند
و گریه می خواند
مثل همین امروز
مثل همین دیروز
مثل همین فردا
8/4 / ۸۸
۸۸|
| |||
|
سلام دوستان!
اين را ديده ايد ؟
اگر خواستيد كتاب داستاني بخوانيد امتحانش كنيد .صميمي گيرا و صادقانه است .خواهيد پسنديد!

امروز
امروز ( روز جمعه 27 دي ماه ) مراقب كنكور ورودي دانشگاه علمي كاربردي بودم . ساعت 7 و 15 دقيقه ي صبح يعني دقيقا ساعت طلوع آفتاب از خانه خارج شدم . قرار بود تا حدود 5 و 30 دقيقه ي عصر ، يعني نزديك غروب در حوزه ي امتحان با شم . كلافه و عصباني بودم . روي پله هاي ورودي ساختمان ، به رسم ادب ، با لبخندي اجباري بدون اينكه به چهره ها نگاه كنم ، جواب چند سلام را دادم . بعد از آنكه در اتاق 103 مستقر شدم و داوطلبان بر صندلي هاشان قرار گرفتند ، اسمم را شنيدم سپس سه سلام محكم ، كشدار و آميخته با آشنايي به گوشم خورد . به چهره ي يك يك داوطلبان به گوشم خورد . يكي گفت مرا به ياد نمي آوريد ؟شاگرد شما بودم و دومي و سومي ... اسمشان را پرسيدم . ذهنم را كاويدم . ته صورتشان يك چيز آشنا بود . از مدرسه و سال پرسيدم تا به خاطرشان آوردم . رضايت در نگاهشان موج مي زد . شايد كلامي آموخته بودند كه هنوز به يادشان بود . هر چه بود مطمئن بوم كه احساس خوبي دارند . احساس خوبي پيدا كردم ! ديگر عصباني و كلافه نبودم .