روزي روزگاري يك جاي كوچك توي دنياي بزرگ خدا يك معلمي بود كه هر وقت خيلي مي خواست به بچه ها –كه واقعاً دوستشان داشت و شايد زندگي بدون بچه ها و مدرسه برايش سخت بود- محبت كند و احساساتش را يك جوري بروز دهد ،به آن ها خطاب مي كرد :خفه شده ها!اين را طوري مي گفت كه بچه هاي تيز و با هوش بوي دوستي را استشمام مي كردند و يك جوري با اين خطاب احساس زندگي پيدا مي كردند!!در واقع بين لفظ و معنا پارادوكسي برقرار بود!بعد كه بچه ها دور مي شدند يعني سال تمام مي شد يا بچه ها مي رفتند تا از پلكان تحصيلات دانشگاهي با كله بالا بروند ،گاهي حوصله شان سر مي رفت و ياد معلمشان مي افتادند و شايد پيغامي هم مي گذاشتند و يا از ابزار آلات مدرن بهره مند مي شدند و ... ولي بعضي خفه شده ها يادشان مي رفت – شايد هم عمداً بود چون از اين خفه شده ها هر كاري بر مي آمد-آدرسي بگذارند .شايد معلمشان بخواهد دعاي هميشگي اش را كمي محر مانه تر به اطلاعشان برساند!!اين از هوش سرشار بعضي خفه شده ها ناشي مي شود . اما معلم سابق خفه شده ها را فراموش نمي كند.