حالا ديگه وقتشه تنها باشم..........................رها زفكر حال و فردا باشم
((اتاقي از آن خود)) م ندارم .....................به آشپز خونه باز پناه ميآرم
يه دفعه از پنجره ماهو ديدم....................... لبخند زد و منم بهش خنديدم
گفت برو بنشين شعرتو بنويس...................آهسته !بچه ها ميشن بيدار !هيس!
يواشكي كاغذامو برداشتم.........................دستمو تكيه ي سرم گذاشتم
چن كلمه نوشتم از زندگي.......................از خدا و از خوبي و بندگي
چن كلمه از روشني باغا........................چن كلمه از سبزي چراغا
لبخند گل فروش سر چارراه.....................حرفايي از بچه هاي بي پناه
از شاخه ي سرخ گل تو گلدون.................از شادي رسيدن يه مهمون
از ريز ريز بارون ارديبهشت..................از خنكا و عطر و بوي بهشت
آلوچه و انگور و توت و گرمك...............از شرم و حسرت دل يه كودك
گاهي كه وزن و قافيه كم مي شد.............چارچوب شعرم يه كمي خم مي شد
مروارياي شعرو دس مي زدم...............ريزا رو از تو رشته پس مي زدم
وقتي كه شعرو خوندم آخر كار ............صب شده بود حدود ساعت چار
حاصل اين همه بيداري چه بود.............يه صفحه شعر براي دل كبود!!
پلكاي من سخ شده بودن سنگين............معلوم مي شد نبودن اهل تمكين
ديگه نداشتم طاقت و صبر و تاب.........اين من و اين راهروي تاريك خواب
تا فردا و يه روز پر هياهو..................آرزوهاي دل پر هياهو
ارديبهشت